ایمان آل مظفر

خلاقیت ، تخیل و ترجمه تصویر

خلاقیت ، تخیل و ترجمه تصویر

هرچقدر میزان دریافتهای یک فرد از محیط پیرامونش وسیع تر و گسترده تر باشد ، قوه تخیل او نیز متناسب با این دریافتها قوی تر خواهد بود .

 

 

 

 

 

 

 

 


همیشه در زندگی زمانهایی وجود دارند که با آدمهای مختلفی روبرو می شویم . برخی از آنها می مانند و برخی میروند . اما آنچه که مهم است تاثیر آنها بر ذهن و رفتار ماست . معمولا در برخورد اول اطلاعاتی رد و بدل می شود . شیوه لباس پوشیدن ، نحوه صحبت کردن ، نوع آرایش موها ، طرز راه رفتن و ... اطلاعاتی است که می تواند تا حدودی شخصیت آدمهای مختلف را برای یکدیگر آشکار سازد . دریافت این اطلاعات و نتیجه گیری از آنها چگونه صورت می گیرد ؟ همه ما در دوران حیات مشغول کسب تجربه های گوناگونی هستیم که به مرور زمان این تجارب و دریافتها تبدیل به شناخت می شوند . شناختی که پایه و اساس رفتار ما را نسبت به محیط اطرافمان شکل می دهد . ذهن ما همواره به دنبال دریافت و تجزیه تحلیل اطلاعات از محیط پیرامون است . حواس بویایی ، شنوایی ، بینایی ،چشایی و حس لامسه ، اطلاعاتی را از محیط دریافت و برای مغز ارسال می کنند . برخی از این اطلاعات برای همیشه در مغز ثبت می شود و تا پایان عمر به صورت یک قانون ثابت در ذهن قرار می گیرد و عکس العمل های مشخصی را برای افراد گوناگون بوجود می آورد . این دریافتها به صورت بانکی از اطلاعات در مغز انسان ذخیره و ذهن انسان در مواقع نیاز آنها را بازیابی می کند . همچنین انسان توانایی ساختن تمامی این حواس را در دنیای مجازی به نام ذهن به صورت تخیل دارا است . بعد زمان و مکان در این دنیا معنایی ندارد و آنچه که ذهن فرمان می دهد بر روی پرده ای به نام تخیل به نمایش در می آید . هرچقدر میزان دریافتهای یک فرد از محیط پیرامونش وسیع تر و گسترده تر باشد ، قوه تخیل او نیز متناسب با این دریافتها قوی تر خواهد بود .   

 


به طور مثال فردی که در ساحل دریا ایستاده باشد ، در حال دریافت اطلاعات زیادی از محیط است . بادی که به صورت او برخورد می کند ، نوری که بر چشمانش تابیده می شود ، صدای مرغهای دریایی که به دنبال روزی خود هستند ، صدای رفت و برگشت موجها و برخورد آنها با ساحل و ...    همه بیانگر حسی هستند که آن فرد در آن لحظه در حال تجربه کردن آن است . حال اگراین اطلاعات به خوبی و درستی دریافت و در ذهن جای گرفته باشند ، می توان به راحتی آنها را در جای دیگر و به کمک قوه تخیل به نمایش در آورد . آرشیوی که در ذهن هر فردی قرار دارد مملو از این دریافتها است . در این میان بسیاری از اطلاعات بین آدمهای مختلف به صورت یکسان ثبت می شود . به طور مثال بیشتر آدمها با شنیدن صدای رعد و برق منتظر بارش باران می شوند. این دریافتهای مشترک می تواند زبانی را برای ارتباط بین افراد گوناگون بوجود بیاورد . زبان هنر

 


انسانها می توانند از طریق هر کدام از حواس پنجگانه خود با یکدیگر ارتباطی را برقرار کنند . ارتباطی که یک حس مشترک را در میان کسانی که دریافتهایی در حوزه این حس داشته اند بوجود می آورد . شاید بارها برای هرکدام از ما پیش آمده که با شنیدن موسیقی خاصی ، احساسی مشترک را بین خودمان و فرد دیگری بیابیم .  ارتباط تصویری نیز به همین گونه برقرار می گردد . تصاویری هستند که در ذهن آدمهای مختلف دارای یک معنی مشخص و ثابت هستند و می توان با یافتن این تصاویر و در کنار هم قرار دادن آنها ، جملاتی را ساخت  که مفهومی خاص را  به گروه وسیعی از آدمها در نقاط مختلف دنیا انتقال دهد . انتخاب تصاویر برای ساختن این جمله ها علاوه بر شناخت خوراک تصویری جوامع مختلف ،  به ظرافت و دقت زیادی احتیاج دارد . محدوده جغرافیایی ، فرهنگ ، آداب و رسوم ، عقاید مذهبی و ... از عواملی هستند که می بایست در هنگام انتخاب یک تصویر ، برای بیان یک مفهوم مشترک ، مورد توجه بیشتری قرار بگیرند.


هنگامی که به اطراف خود نگاه می کنیم ، از طریق حس بینایی  در حال دریافت اطلاعاتی هستیم که اجسام مختلف در اختیار ما قرار می دهند . این اطلاعات شامل : رنگ ، فرم ، ابعاد و اندازه ، جنسیت ، نحوه قرار گیری و چیدمان در محیط و ... می شوند . هر جسمی تصویری را در ذهن بیننده به وجود می آورد که ناشی از اطلاعاتی است که بیننده  از آن جسم به دست آورده . این تصاویر مفاهیمی را با خود حمل می کنند . شناخت و توجه به این مفاهیم می تواند برای ارتباط از طریق تصاویر بسیار مفید واقع شود . هنگامی که تصویری را می بینیم و سعی می کنیم از طریق قوه تخیل ، خودمان را به جای آن تصویر قرار دهیم و آنچه را که می بینیم بیان کنیم ، خود را در دنیایی خواهیم یافت که بسیار شبیه دنیای واقعی ما است . در دنیای تصاویر اجسام همانند انسانها هستند . آنها درد را حس می کنند ، مورد تهاجم قرار می گیرند ، به دیگران آسیب می رسانند ، به همه بی دریغ خدمت می کنند و ... آنها داستانهایی را بیان می کنند که ما با چشمانمان این داستانها را می شنویم ، می چشیم می بینیم ، و لمس می کنیم .

 

 


آنچه را که در زیر می خوانید نتیجه سفر هنر جویان کلاس ترجمه تصویرسال 1391 مدرسه اینورس ، به دنیای تصاویر است .

 

 

توضیح : نوشته ها و توضیحات بر اساس  تصویر جسمی است که نمایش داده شده و نه تصویر یک جسم مشابه

 

 

 

 

 

 

چاقوی آشپزخانه | پسر بزرگ خانواده ام و حدودا 40 سالمه و هنوز ازدواج نکردم . در یک کشور خارجی من رو ساخته اند و برای فروش به ایران آورده اند. خیلی سخت کوش و بی حوصله ام . سالهای پیش که جوان بودم مردی به اسم خسرو خان من را خرید . خیلی سر حال و زیبا بودم . برق تنم چشم همه را می گرفت . خسرو خان قصاب بود و از من برای بریدن سر گوسفندها استفاده می کرد . در قصابی آنقدر با من استخوانها را شکاند و هی مرا تیز کرد و دوباره این کارها را ادامه داد تا از شکل و قیافه افتادم . خسرو خان  خیلی از من کار کشیده بود ، دیگر خسته شدم . یک روز وقتی دید دیگر نمی توانم کارهایش را به خوبی انجام دهم ، چاقوی جدیدی خرید که درست همانند جوانی های خودم بود . ( سعیده)

 

 

 

 

 

 


منگنه  |  سال 1334 بود که تا چشمم رو باز کردم دیدم یک مشت از بالا داره می خوره تو سرم . سعی کردم از جام تکون بخورم ، ولی دیدم نمیشه و اون مشت اولین آشنایی من با محیط کارم و کسی بود که باید براش کار می کردم اولش فکر کردم که محکومم به این که با مشت و ضربه کارم رو انجام بدم . تا اینکه کسی که براش کار می کردم از دفتر بایگانی اخراج شد و یه آدم دیگه اومد . اون مهربون تر رفتار می کرد و باعث شد بفهمم که می شه همون کارها رو ملایم تر انجام داد. من و مسئول جدید اتاق بایگانی سالها در کنار هم کار کردیم .اسناد زیادی به دست اون و با سوزن من به هم دوخته شدن .(محسن)

 

 

 

 

 

 


قند شکن  | اسمم حاج قندی و حدودا 95 سالمه قدیما توی خونه حاج سید علی بزاز کار می کردم. اون موقع ها یادمه حاج آقا منو از مرز بازرگان خرید و آورد واسه حاج خانوم تا اسای ( عصای ) دستش باشم . اگه بگم تا حالا 1 تن قند خورد کردم دروغ نگفتم . آخه حاج سید علی توی محرم تکیه داشت . یه بار یادم میاد پسر بزرگ حاج آقا اومد سراغم ، آا تا ما رو برداشت این انگشتش گیر کرد لای این فنر وسط هیکل ما ! بیچاره خیلی هم بد گیر کرده بود تا اینکه حاج خانوم اومد و به دادش رسیدو گفت : خدا ذلیل کنه این قند شکنو ، ببین چی کار کرده با دست آقا رضا ! لعنتی وایه عهد دقیانوسه ، دیه به درد نمی خوه. دیگه همون شد که ما رو انداختن یه گوشه ته انبار . ( عسل )

 

 

 

 

 


دوربین فیلم برداری |  من جک هستم از خانواده ELMO  روزی که چشمهام رو باز کردم بازی و ورجه ورجه یک پسری رو دیدم که داشت روی چمن ها بازی می کرد و بعد از اینکه صدای یه مرد رو شنیدم فهمیدم توی دست یه پدرقرار دارم . اینقدر شیرین بود که لحظه لحظه اون صحنه ها رو به یاد دارم . من با اون خانواده بودم . بیشتر توی خوشی هاشون  ، بازی ، تفریح ، مسافرت و ... یه بار هم مجبور شدم زل بزنم به کسی که وسط خیابون توی خون خودش داشت دست و پا می زد . یه روزی شنیدم یه نفر داشت از پیشرفت و تکنولوژی صحبت می کرد . دیگه اونقدرها ازم راضی نبودن . آخرین بار هم که در جعبه ای که من رو توش نگهداری می کردند بسته شد ، صدای پایین رفتن از پله های زیر زمین رو می شنیدم و از اون به بعد فقط سکوت بود .( علی )

 

 

 

 

 


شاتل یا توپ بدمینتون | من خیلی پر هیجان و پر جنب و جوشم ، یه وسیله واسه سرگرمی آدمها . بستگی به بازیکن هایی داره که باهاشون طرفم . یعنی اگه حرفه ای باشن بیشتر رو هوام و اگه بازی بلد نباشن ، مدام می خورم زمین . و خب از شرایط حاضرم معلومه که شانس نداشتم و دست یه سری آدم نابلد افتادم . من مثل یه واسطه می مونم که بهم ضربه می زنن تا بهشون خوش بگذره ! کلا مظلوم واقع شدم . از اول این مدلی و اینقدر کثیف نبودم .روز اول سفید بودم و یه برچسب هم داشتم که اسمم رو روش نوشته بود ، اما دیگه نیست ! مواظبم نبودن الان دیگه هر کسی منو ببینه نمی فهمه اسمم چیه . شاید خودمم یادم بره کم کم . ( ساشا )

من شاتلم . خسته ام ، اونقدر پاسم دادن به این طرف و اون طرف فقط برای اینکه سرگرم باشند . همه جای بدنم درد می کنه ...
یه سئوال بپرسم از شما ؟ شد یه بار موقع تفریح و خوش گذرونی ، خودتون رو بزارین جای من ؟ دلم گرفته از دست همه آدمها ، البته ناشکری نمی کنم حداقل این حسن رو دارم یه گوشه ای از شادی و سرگرمی بقیه باشم . ( مهنام
)

 

 

 

 

 

 

 

فیلم دوربین عکاسی  | من یاد آور تمام خاطراتتون هستم . خداییش اگه نبودم خیلی از خاطره های خوب و بد خودتون رو از یادتون می رفت . من و خانواده ام از وقتی که دوربین عکاسی اختراع شد بودیم . این همه دوربین گران قیمت اگر من نباشم به هیچ دردی نمی خورند. البته از روزی که این دوربینهای دیجیتال به بازار آمدن ، دیگه از بورس افتادیم اما هنوز هم آدمهای با معرفتی هستند که با دوربین آنالوگ کار می کنند و ما رو قبول دارن . ما از تنها چیزی که خوشمون نمی یاد نور زیاده که یه جورایی دشمن ماست و ما رو از بین می بره . من مدل 36 تایی هستم .تعریف از خودم نباشه از اون خانواده های خوبم . متولد ژاپنم و اینم بگم که عکسهای رنگی می گیرم . ( ترانه )

 

 

 

 

 

 

 


چکش  | کوروش هستم . یه آدم خسته و داغون ، تنها ، پیر و کثیف که کسی دوسش نداره . اما قلب مهربونی دارم که هیشکی اون رو نمی بینه . از همون بچگی سخت و محکم بودم و به خاطر ظاهر سرد و خشن و رنگ سیاه و خاکستری ام دوستی ندارم جز اونهایی که بهم نیاز دارن . مثل بابا هایی که می خوان میخی به دیوار بکوبن واسه تابلوهاشون یا عمو نجار که من دوست همیشگی اونم . بر خلاف میلم همیشه به میخ کوچولو آسیب رسوندم . بعضی وقتها آدمها دلم رو میشکنن و برای خراب کردن از من استفاده می کنن .دیوارها و سنگها رو با من می شکنن یا خراب می کنن .دیگه تمایلی به زندگی ندارم چون هر کاری می کنم باز هم همونیم که اونا فکر می کنن نه اونی که خودمم . ( هستی )

 

 

 

 

 

 


نوار کاست  | من نوار کاست حدود 40 ساله که عمر کردم . فکر کنم هیچکس بیشتر از من تا حالا مردم رو نخندونده ، نگریونده ، به رقص و شادی در نیاورده یا به سیر و سلوک معنوی نبرده . یه روزی غیر مجاز بودم و یه روزی مجاز . شخصیت چند چره ای دارم . حافظه ام مدام پاک میشه و مثل یک بچه سفید میشه و دوباره از اول پر می شم این بار با یه شخصیت جدید . بعید می دونم دیگه توان کار کردن داشته باشم . آنقدر چیزهای شیک تر و باحال تر اومده که همه توانایی های من رو داره حتی بیشتر . می گن ساعتهای طولانی تری می تونن بخونن ، صداشون بهتره ، خوشگل ترم هستن . من سراسر خاطرم ، سراسر جای زخم و پارگی و خراش . نوشته های آهنگ فلان بعد خط خورده شده سوره فلان و ... یه جورایی از خودم بدم میاد انگار هیچ وقت هویت و خط فکری مشخصی نداشتم . ( آفرین )
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         استفاده از مطالب و تصاویر این صفحه  فقط با ذکر منبع مجاز می باشد .       

 

 

 

 



 

 

 

 

 
 


منتشر شده در دسته : طراحی گرافیک | در تاریخ : 31 فروردین 1392 ساعت 20:58 | نظرات (5)

برچسپ :

Share

نظرات :

عسل کاوسی 5 خرداد 1392 ساعت 16:58
وقتی کلاستون تموم شد متوجه شدم دقیقا چه اتفاقی برام افتاده همین و خیلی ممنون ازتون.

ایمان آل مظفر 27 اردیبهشت 1392 ساعت 6:03
جناب ربانی نژاد عزیز ممنونم از لطف شما . اگر کمکی از من بر بیاد خوشحال می شم در خدمتتون باشم

ربانی نژاد 26 اردیبهشت 1392 ساعت 0:03
با سلام و خسته نباشید،دیشب برنامه شما را در شبکه بازار تماشا کردم بسیار جالب بود،من نماینده بیمه سامان هستم و میخواستم از شما برای فروش بهتره بیمه های عمر و تشکیل سرمایه کمک بگیرم.با تشکر

ایمان آل مظفر 25 اردیبهشت 1392 ساعت 13:49
متشکرم علی عزیز ، زحمتها و حرفهای شما این مطالب رو دلنشین می کنه و امیدوارم هیچ وقت تخیل تصویر رو فراموش نکنی :)

علی آهنگری 1 اردیبهشت 1392 ساعت 7:26
تشکر از شما بابت این مطلب، خیلی خوب بود از ادبیات و حسی که عسل به قند شکن داد خیلی خوشم اومد و خیلی راحت میشد تو این نوشته روحیات و احساسات نویسنده رو درک کرد، البته تقریبا برای همه همینطور بوده و بخش هایی از خاطرات و احساساتی خودمون رو در قالب و زبون اون وسیله بیان کردیم.

نوشتن نظر :

  • نام :
  • ایمیل :
  • وب سایت :
  • نظر :